خرید بک لینک
بی نقطه مینویسم نمیخوام واستم هیچ موقع از عمرم نخواستم واستم واستادن برام مثل یک شکنجه سخت بود هر وقت یکم از ریتم زندگیم کند میشد ماتم میگرفتم و برام دنیا به آخر میرسید و  برای همین همیشه غمگین بودم که چرا ریتم من و ریتم زندگی یکی نمیشه چرا من تند ترم اون کند تره یا من کند ترم اون تند تره      این چند وقت پیش حس میکردم کنترل زندگیمو دست گرفتم و فکر کردم وقتشه افسردگیا رو بذارم کنار و با همه تند و کندی پاشم راهمو برم ولی انگار نه زندگی هیچوقت مهربون نیست هیچوقت

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 17:31

توی این روزایی که اینترنت نداریم. داشتم به این فکر میکردم چقدر زندگی آنالوگ خوب بود. حس امنیت بیشتری داشتی! امنیت شغلی، امنیت اطلاعاتی و.. خلاصه یه حس رضایت یه حس اطمینان از اینکه فردا پاشی اموالت سرجاشه همیشه داشتی. این روزا از فردام مطمئن نیستم. در واقع اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم. که اگر این وضع ادامه دار باشه من شغلم چی میشه، باید چیکار کنم و... اما این روزا خیلی دوست دارم یه ربات آفلاین بودم. که هیچ وابستگی به دنیای دیجیتال نداشتم...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 17:31

مثل یک برنامه کامپیوتری که میرسه به شرط های تو در تو و میره داخل یک دنیای پر از احتمالات و پر از آشفتگی، منم این روزا درگیر فکرهای تو در تو شدم. حالم مشخص نیست. نمیدونم چی میخوام و نمیدونم باید چی بخوام. دلم برات تنگ شده؟ نمیدونم... ما هر دو به دور شدن همدیگه کمک کردیم. به نظرت اشتباه بود؟ نمیدونم ... نمیدونم... تنها فکر کردن به این چیزا سخته. کاش بودی با هم فکر میکردیم! پس میخوام تو باشی، پس دلم برات تنگ شده! نه...؟ اخه بی عدالتیه، وقتی فقط یک نفر تو دنیا باشه که تو رو بلد باشه..! انگار یک زبان برنامه نویسی باشی که فقط یک نفر برنامه نویس تو باشه! نمیشه که... این روزا روی دیواری بین جنون و دیوانگی راه میرم، نمیدونم تهش به کدوم سمت بیوفتم، نمیدونم تقدیر من چیه، از این بابت نگرانم ولی بیشتر از همه چیز به مرگ فکر میکنم. مثل یک کامپیوتری که برای همیشه خاموش بشه. یک رباتی که برای همیشه از کار بیوفته ...

برچسب: نویسنده: ماهان عباسیان تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 17:31

صفحه بندی